تبلیغات
دفتـر خـآطراتـ یهـ دخیـ سمپـآدے
بازم میســـ گلـ بهارمـ

پستـ ثآبتــــ

دوشنبه 8 شهریور 1395 03:33 ب.ظ

❤نِویسَندِهـ ـ❤: m裏 gölßåhår
سلام

به وب من یا همون اسکرپ بوک مجازیم خوش اومدین
カントリー のデコメ絵文字

این پست رو کامل بخونین
クレヨン のデコメ絵文字

اگه تهمت بزنین یا عکسها و متنهای و ایده های خودمو کپی کنین میرین تو بخش دزدا و حسودا
cafe-webniaz.ir

تو نظر سنجی شرکت کنین برام مهمه


دکمه هام
cafe-webniaz.ir




✿کآمِنتـ ـ هـ ـآ✿: cm
♣آخَرینـ ـ ویرآیِشـ ـ♣: یکشنبه 14 شهریور 1395 11:31 ق.ظ

داستان یونیفرم من

پنجشنبه 1 مهر 1395 12:35 ق.ظ

❤نِویسَندِهـ ـ❤: m裏 gölßåhår
سلام!
اول اینکه قبل از همه چیز باید بگم سرما خوردم
شاید با خودتون بگین کی تو تابستون اونم تو خوزستان سرما میخوره؟
و در جوابتون باید بگم من!
و اینکه باید بگم خودم هم باورم نمیشه با یه لباس آستین بلند و شلوار کلفت و جوراب و یه کاسه سوپ و یه
جعبه ی دستمال کاغذی نشستم دارم واسه شما پست میزارم
برای هوا متاسفم.خودشم نمیدونه تکلیفش چیه.مرسی اه!
خب بزارین خاطرمو شروع کنم.اگه دیدین جمله بندی خیلی افتضاحه بدونین که اصلا مغزم کار نمیکنه چون آزمون
دوره ایمو هم به لطف سرما خوردگیم گند زدم
シンプル のデコメ絵文字シンプル のデコメ絵文字シンプル のデコメ絵文字シンプル のデコメ絵文字シンプル のデコメ絵文字
چند وقت پیش داشتم با سارینا جانم چت میکردم که گفت من رفتم تولیدی واسه سفارش یونیفرم
_ تولیدی؟؟
_ یس
و اینگونه بود که ما نیز گفتیم تا دیر نشده است برویم یونیفرم را بسفارشیم
اول رفتیم فیش یونیفرم رو از مدرسه گرفتیم(یعنی مادر جان زحمتش رو کشیدن)
ما رفتیم تولیدی رو یافتیم و اندازه هامون رو گرفتند و ما یه دست یونیفرم سایز 36 را سفارش دادیم
اولین بار تو عمرم بود که این سایزو سفارش دادم
خلاصعـ...
(یه نکته جالب در مورد تولیدی این بود که تمام کسایی که توش کار میکردن کر و لال بودن)
シンプル のデコメ絵文字シンプル のデコメ絵文字シンプル のデコメ絵文字シンプル のデコメ絵文字シンプル のデコメ絵文字
پریروز رفتیم یونیفرمو تحویل بگیریم
با یه افتضاحی روبه رو شدیم که نگو
یه عالمه آدم اومده بودن یونیفورماشونو تحویل بگیرن و همه هم ناراضی بودن!
خب حق داشتن!
خب ما اومدیم پرو کنیم دیدم که همه جاش تنگه و خودش هم بلنده! شلوارش هم گشاده!
هیچ کس لاغر تر از من پیدا نمیشه!چطور ممکنه مانتو به اون بلندی واسه من تنگ باشه؟
نکته جالب این بود مدیرمون هم اومده بود تو تولیدی یه خانم خوبی بود که نگو
خب بریم سر حرفای اصلی
خلاصه هرکی اومد تو ناراضی رفت بیرون
ولی انصافا مدلش خیلی خوشگل بود
اما سایزش نه

シンプル のデコメ絵文字シンプル のデコメ絵文字シンプル のデコメ絵文字シンプル のデコメ絵文字シンプル のデコメ絵文字

ما یونیفرم رو تحویل گرفتیم و اونا به ما گفتن برای اینکه یونیفرم رو درست کنین باید ببرین پیش این خیاطی
یه آدرس بهمون دادن
فرداش فرداش...
مامانم یونیفرمو برداشت و برد پیش خیاط و منم چون مریض بودم نتونستم برم و..
خانوم خیاط یه گند دیگه زد
زیر مانتومو یه اندازه نچید
مامانم که آووردش خونه و داد که من بپوشم فهمیدیم!
خلاصه قراره فردا مامانم دوباره یونیفرمو و منو ببره پیش خیاط!
تا درستش کنه!
خب حالا دیگه باید برم!
تا پستی دیگر و خاطره ای دیگر خدانگهدار!!!!
بای!



✿کآمِنتـ ـ هـ ـآ✿: چطور بود؟
♣آخَرینـ ـ ویرآیِشـ ـ♣: پنجشنبه 1 مهر 1395 01:09 ق.ظ

روز ثبت نام تیزهوشان

دوشنبه 8 شهریور 1395 03:35 ب.ظ

❤نِویسَندِهـ ـ❤: m裏 gölßåhår
اولا اینکه یک روز آفتابی زیبا (البته مثل همه ی روز های تابستان که خوزستانیا در آفتاب می سوزن) cafe-webniaz.ir مادر سارینا جان بزنگیدcafe-webniaz.ir( ساریناجان یکی از بهترین دوست های بنده می باشند که تیز هوشان قبول گردیدند)cafe-webniaz.irو به مادر جان ما گفتند که ما رفتیم ثبت نام بکردیمcafe-webniaz.irمادر جان ما نیز گفتند که چرا ثبت نام زود شروع شده است؟؟(タイトルなし) の絵文字و همه ی اینها به کنار ما در یک روز پخنده ی دیگرcafe-webniaz.ir به همراه مادر و خواهر (پدر اداره بودندی) سوار ماشین شدندی و به مدرسه رفتندیcafe-webniaz.irمدرسه ای که کیلومتر ها از خانه ی ما دور تر هستcafe-webniaz.irرفتیم و دیدیم که در مدرسه بسته استcafe-webniaz.irهمان جا به مادر سارینا زنگ زده و گفتیم که بسته استcafe-webniaz.ir اما مادر سارینا نمیدانستند که چه شده و به جای آن در آن گرما کلی با مادر ما سخن گفته و حرف زدندシンプル の絵文字ایشان می گفتندی که ثبت نام یک عالمه دنگ و فنگ دارد و در این گرما کلاس ریاضی هم برگزار میشود可愛いやつ の絵文字
 همان موقع بود که ما بر سر خود زدیم و گفتم واییییی(タイトルなし) の絵文字بعد از قطع شدن تلفن پیاده شدیم و کمی گشتیم تا یک خانمی را دیدم که فکر میکنم خانم مستخدم مدرسه بود
cafe-webniaz.irاون خانم گفت که مدرسه روز های فرد تعطیل است و اینکه شما تشریف ببرید خانه و در یک روز زوج تشریف بیاریدディズニー シンプル の絵文字و اینگونه بود که ما همون راهی که آمده بودیم را برگشتیم(シンプル) の絵文字چهارشبه دوباره به مدرسه آمدیمخداراشکر که این بار در باز بود داخل شدیمドット のデコメ絵文字 رفتیم داخل دفتر یه خانمی رو دیدیم که مدیر نبود cafe-webniaz.irمدیر مسافرت بودندی cafe-webniaz.irاون خانم به ما گفت شما هفتمی cafe-webniaz.irگفتم بـــــلـــــه cafe-webniaz.irاون خانم عزیز که فامیلش رو هم یادم رفتcafe-webniaz.ir به ما یه لیست و چند عدد فرم داد و گفت وسایل لازم رو بیارید و کارهای لازم رو انجام بدید و شنبه بیایید و تحویل بدیدcafe-webniaz.ir اون خانمه که مدیر نبود حرفی در مورد کلاس تابستانه نزد هورااااااcafe-webniaz.ir اولین چیزی که تو لیست بود شناسنامه بود 顔文字 のデコメ絵文字(تو پست قبل اشاره کردم که شناسنامه من گم شده است)顔文字 のデコメ絵文字 با خودمون گفتیم اشکال نداره حالا بعدا که المثنی گرفتیم یا پیداش گردیم میریم تحویل میدیم... 顔文字 のデコメ絵文字خلاصه ما در آن گرما رفتیم cafe-webniaz.irهمه ی کار های لازم رو انجام دادیمcafe-webniaz.ir و فرم پر کردیم cafe-webniaz.irدوباره همون راه طولانی رو رفتیم مدرسهcafe-webniaz.irخانمه که مدیر نبود گفتندی شناسنامهcafe-webniaz.irآقو ما توضیح دادیم که شناسنامه گم شده بعدا میاریم بعد از یه عالمه چونه زدن قبول کردند 気持ち のデコメ絵文字گفتند که دختر شما امروز کلاس ریاضی اومده؟؟気持ち のデコメ絵文字ما گفتیم نهههههه شما حرفی نزدی کهcafe-webniaz.irاون خانمه گفت که یادش رفته بگهcafe-webniaz.irو گفت که کلاس ریاضی میاد؟؟cafe-webniaz.irمامانم گفت تو این گرما؟؟cafe-webniaz.irو اون خانمه که مدیر نبود خیلی راحت قبول کرد هورااااااااcafe-webniaz.irو اینگونه بود که ثبت نامه به خوبی و خوشی تموم شدcafe-webniaz.irپایانcafe-webniaz.ir


✿کآمِنتـ ـ هـ ـآ✿: cm
♣آخَرینـ ـ ویرآیِشـ ـ♣: شنبه 13 شهریور 1395 06:21 ب.ظ

روزی که نتایج رو زدن

دوشنبه 8 شهریور 1395 03:32 ب.ظ

❤نِویسَندِهـ ـ❤: m裏 gölßåhår
به احتمال نود و نه درصد فکر می کردم در نمیام چون من ذره ای نخونده بودمグーミーズ 見てね(^◇^)┛ のデコメ絵文字 اون روز نمی دونستم نتایج رو زدنグーミーズ 見てね(^◇^)┛ のデコメ絵文字

رفته بودیم خونه ی عموم و اون یکی عموم هم بود ( خونه ی عموم چند خونه اونور تر از خونه ی ماست ) تا اینکه

معلم پرورشیمون زنگ زد رو مبایل مامانم ( معلم پرورشیمون هم یه دختر هم سن ما داره )グーミーズ 見てね(^◇^)┛ のデコメ絵文字

مامانم وقتیی حرف زدنش تموم شد گفت که معلم پرورشیمون گفته که نتایج رو زدن اما دخترش در نیومده و

گفته بهار هم بره ببینه در اومده یا نه整理 のデコメ絵文字

خلاصه با خودم گفتم الان در نیومدم و جلوی عموم اینا ضایع می شم整理 のデコメ絵文字

من و خواهرم برگشتیم خونه و دو ساعت دنبال سایت مورد نظر گشتیم و بعد از دو ساعت بالاخره پیدا کردیم

اومدیم و اطلاعاتش رو وارد کردیم*グーミン* のデコメ絵文字

اما چون سایت خیلی شلوغ بود نشدグーミーズ新着です!(b^ー°)9月19 のデコメ絵文字

مامانم زنگ زد به معلم پرورشیمون و اطلاعات من رو داد و گفت که برای منم نگاه کنه ببینه من در اومدم یا نه

مامانم دوباره رفت خونه ی عموم و منو خواهرم بعد چند دقیقه رفتیم

البته من زود تر رفتم

دختر عموم اول اومد دم در و درو باز کرد و بهم گفت قبول شدی

گفتم : چییییییییییی؟*グーミン* のデコメ絵文字

فک کردم دروغ میگه رفتم داخل و دیدم همه دارن بهم تبریک میگن*グーミン* のデコメ絵文字

خیلی به نظرم عجیب بود گفتم عمو کو؟ گفتن رفته واسه اینکه قبول شدی بستنی بخره ...

اصلا باور نکردم تا اینکه رفتم خونهグーミーズ新着です!(b^ー°)9月19 のデコメ絵文字

خودم رفتم تو سایت دیدم نوشته قبول شده اید

همین دیگه ذوق مرگ شدم                                         این بود خاطره ی من

امیدوارم خوشتون اومده باشه نظر یادتون نره




✿کآمِنتـ ـ هـ ـآ✿: cm
♣آخَرینـ ـ ویرآیِشـ ـ♣: شنبه 13 شهریور 1395 06:09 ب.ظ